تبليغاتX
دیونه
$$$$$بدو بیا تو کارت دارم $$$$$خیلی مهمه زود باش بیا تو

يه روز بهم گفت: «مي‌خوام باهات دوست باشم؛

آخه مي‌دوني؟ من اينجا خيلي تنهام». بهش لبخند زدم

و گفتم: «آره مي‌دونم. فكر خوبيه.من هم خيلي

تنهام». يه روز ديگه بهم گفت: «مي‌خوام تا ابد

باهات بمونم؛ آخه مي‌دوني؟ من اينجا خيلي تنهام».

بهش لبخند زدم و گفتم: «آره مي‌دونم. فكر خوبيه.من

هم خيلي تنهام». يه روز ديگه گفت: «مي‌خوام برم يه

جاي دور، جايي كه هيچ مزاحمي نباشه. بعد كه همه

چيز روبراه شد تو هم بيا. آخه مي‌دوني؟ من اينجا

خيلي تنهام». بهش لبخند زدم و گفتم: «آره مي‌دونم.

فكر خوبيه. من هم خيلي تنهام». يه روز تو نامه‌ش

نوشت: «من اينجا يه دوست پيدا كردم. آخه مي‌دوني؟

من اينجا خيلي تنهام». براش يه لبخند كشيدم و

زيرش نوشتم: «آره مي‌دونم. فكر خوبيه.من هم خيلي

تنهام». يه روز يه نامه نوشت و توش نوشت: «من

قراره اينجا با اين دوستم تا ابد زندگي كنم. آخه

مي‌دوني؟ من اينجا خيلي تنهام». براش يه لبخند

كشيدم و زيرش نوشتم: «آره مي‌دونم. فكر خوبيه.

من هم خيلي تنهام».

حالا ديگه اون تنها نيست و من از اين بابت خيلي

خوشحالم و چيزي که بيشتر خوشحالم مي کنه اينه که

نمي دونه من هنوز هم خيلي تنهام ...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/05/31ساعت 11:18  توسط علی شریفی | 

برسنگ قبرمن بنویسید خسته بود

اهل زمین نبود نمازش شکسته بود

بر سنگ قبر من بنویسید شیشه بود

تنها از این نظر که سراپا شکسته بود

بر سنگ قبر من بنویسید شیشه بود

چشمان او که دائما از اشک شسته بود

بر سنگ قبر من بنویسید این درخت

عمری برای هر تیشه و تیر دسته بود

بر سنگ قبر من بنویسید کل عمر

پشت دری که باز نمیشد نشسته بود

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/05/31ساعت 10:47  توسط علی شریفی | 

روزی که میگفتی من با تو می مانم

روزی که دانستی من بی تو می میرم

روزی که با عشقت بستی به زنجیرم

بازنده من بودم ٬ این بوده تقدیرم

باور نمی کردم هرگز جدایی را

آن آمدن با عشق

                    این بی وفائی را

عاشق نبودی تو من عاشقت بودم

در قبله گاه عشق بودی تو معبودم

آرام و آسوده در خواب خوش بودی

یک لحظه من بی تو هرگز نیاسودم

+ نوشته شده در  جمعه 1387/03/10ساعت 11:39  توسط علی شریفی | 

 

   هر روز نگاهت مقابلم بود چون آینه ای شفاف و چون منظره ای از بهار دیدنی.صدایت در گوشم بود چون نوای موسیقی شنیدنی. اما حتی یک بار هم فکر نکردم که شاید روزی بشود که به جای آینه ی چشمان تو دیوارهای سرد

و تاریک را ببینم و به جای صدایت صدای گریه ی خودم را بشنوم.

   هر گز باور نکردم که تو را چون درری در قافله ی دزدان از من ربودند و کم شدی و فراموش نکردم لحظه ای راکه برایم مثل خاطره شدی . اما باورکن که بسیارعزیز تر از قبل شدی،از حس عاشقی ناب تر شدی ،از بوسه ی

بهار ناز تر شدی و از هر گناهی که کرده بودی پاک شدی . چون مثل غروب آفتاب محو شدی و از من ،از من دور شدی ...!

فقط ای کاش می شد بار دیگر طلوع کنی و مثل گذشته مال من باشی و در کنار من بمانی ، که بی تو برای دیدنت  راهی کوچه های خاطره نشوم و از تنگنای تنهایی به غربت و دیوانگی نرسم...! 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/09/09ساعت 12:5  توسط علی شریفی | 

 

 

از اعماق وجودم دوباره ندایی بلند می شود ، دوباره درخواستی در قالب تمنا جلوه می کند و سراپای جانم را فرا

می گیرد.دوباره به حقارت بیش از اندازه ام پی می برم ودوباره اشک میهمان این چشمان همیشه گریان می شود

آخر من انسان گناهکاری بیش نیستم،کوچک اما پر از آرزوهای بزرگ وبی انتها. آرزوهایی که برای دیدنشان ،

باید به خواب ها پناه برد.باید آرزو کنی که برای همیشه در خواب باشی تا آن را ببینی.

یا باید از همه چیز دل کند و رفت یا همه چیز رو خواست و به انتظارو التماس ادامه داد.این دل کوچک پرست،پر

از غمهایی که با گوشه ای از لطف و عنایت خدا بال می گیرد و از دل می رود.میخواهم از بین عشق آسما نی و

زمینی یکی را برگزینم ولی چه کنم که ارادتم به خدا بیش از اندازه و گوشه ای از دل فروخته شده است .آن هم به

به یک زمینی از جنس آدم.

آدمی بزرگ،مهربان وصمیمی باقلبی پاک و پر از عطوفت ولی به هر حال بنده ایست از اهل زمین. میدانم وجود آن هم یکی از تقدیرهایی است که در زندگیم قرار دادی .تقدیری که از نگاهی آغاز شدو با یه دنیا آرزو همراه شد.

فکرش مرا به صحبت با آسمان،ابر،باد،ماه،زمین،درخت،رود،دریا و بی کرانه ها وادار کرد .وادار به صحبت با همه چیز جز انسان!باید خوبی هایش را از انسان ها پنهان کنم.آخراین تنها نگین با ارزش دل حفاظی جزنگاه من

ندارد.اگر از او غافل شوم،اهل زمین آن را از دلم بیرون می کشند.

اگر برایم مقدور بود،آسمان را همیشه بالای سرش صاف نگه می داشتم تا خاطر نازکش بر هم نخورد.باد را آرام

نگه می داشتم تا صورت لطیفش از باد نرنجد. زمین را هموار می کردم برای قدم های شمرده اش . ابر را نم نم گریانمیکردم برای آب پاشی جلو راهش، درخت را پر شاخ و برگ و سر به فلک کشیده می کاشتم تازیر سایه ی

آن راه برود .رود را خاموش می ساختم تا صدای دلنشینش را بشنوم و دریا را آرام می کردم برای آرامش روانش.

برای روشنی شب هایش ماه و همه ی ستارگان را جمع می کردم و برای بر آورده شدن آرزوهایش به تمام زیارتگاه ها دخیل می بستم .

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/09/07ساعت 14:45  توسط علی شریفی | 
خیلی سنگینه سکوتم  خیلی غمگینه نگاهم
گله  داره  دل  تنگم   گله از  بخت   سیاهم

منکه عاشق تو بودم   کسی  و جز تو ندیدم
جز صدای پرغرورت  من که چیزی نشنیدم

منکه از همه گذشتم  واسه داشتنت عزیزم
منکه حتی گفته بودم  زندگیمو پات میریزم

با غرور سرد وسختت چیزی از دلم نذاشتی
تکیه گاه  من نبودی  تو منو تنها   گذاشتی

جز تو هر کی حسمو دید گفت چه عشقی این عجیبه
همه دیدن گریه هامو جز تو که گفتی فریبه !

تو با اون غرور بیجا منو در خودم شکستی
اینهمه اشک و ندیدی؟آخه تو چی میپرستی؟

حرمت دلم همین بود؟ حرمت اون همه احساس
التماسمو ندیدی  ! دریغ از  یه ذره  حساس

من میرم که بیشتر از این نشکنم زیر غرورت
الهی باهات بمونن   عاشقای  راه دورت !

من میرم آخه میدونم   پیش تو جایی ندارم
بی تو بدجوری خرابم! با تو فردایی ندارم !

میدونم دلت باهام نیست میدونم سرت شلوغه
میرم اما دم   آخر  نگو   عشق  من  دروغه

اگه میرم واسه اینه   حرمتی واسم نذاشتی
منو شرمنده قلبم   کردی   و تنهام گذاشتی

منتظر نیستی میدونم ! اما حرف آخر   اینه
الهی که خوش بمونی! سرنوشتمون همینه!

+ نوشته شده در  جمعه 1386/08/18ساعت 17:32  توسط علی شریفی | 
 

یه جایی،یه شبی،با یه کسی در مورد (عشق) و(دیوونگی) و فرق بینشون صحبت میکردیم

به نظرمن عشق چیز خوبیه و یا اگه واسه کسی پیش بیاد بد نیست

یه مقولیه کاملا فراگیره و برای هر کسی تو هر شرایطی ممکنه پیش بیاد

زود اتفاق می افته خیلی زودم میتونه ازبین بره

 پس فانیه

دقت کن: عشقبازی

میشه نتیجه گرفت عشق یه نوع بازیه که میشه اثباب این بازی رو تغیر داد و میشه عاشق خیلی چیزها بود پس واحد نیست

بعضی ها فکر میکنن عاشق از همه چیزش میگذره تا به معشوقش برسه

شایدم درست باشه ولی با این کار چیزی رو از دست میده تا به یه چیز دیگه برسه

پس عشق یه نوع معاملست

حالا در مقابل به دیوونگی فکر کن

به این راحتی نمیشه دیوونیه کسی شد،دیر اتفاق می افته و اصلا درمونیم نداره

پس واحده و فانی نیست

میره توی وجودت، تمام جسمت رو فرا میگیره شوخی هم نداره

 پس یه بازی نیست

 یه مجنون تمام هستی شو به پای لیلیش میریزه حتی اگه در قبالش چیزی به دست نیاره پس تو دیوونگی معامله ای نیست

اگه قراره چیزی رو دوست داشته باشی اول دیوونش باش سعی کن از سر عاقلی دیوونه بشی و از سر دیوونگی دیوونگی کنی

فقط مراقب باش تو دنیای دیوونه ها دیوونگی  کنی

چون خارج از این دنیا همه ادما عاشق هستن

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/08/15ساعت 15:26  توسط علی شریفی | 

من تو زندگیم میخوام قلبم رو بشکنم که دیگه عاشق نشه اره تا کسی نتونه بشکوندش به دست خودم شکسته بشه بهتره

+ نوشته شده در  شنبه 1386/08/12ساعت 21:31  توسط علی شریفی | 

دوستت داشتم ...
می دونی چرا؟ چون حس می کردم با تو عشق تو وجود من زنده شد..
چون با وجود تو احساس می کردم دوباره متولد شده ام ...
یک احساسی که تو اصلا شاید هیچ وقت نفهمی یعنی چه؟؟
هر چی عشق و احساس داشتم به پات ریختم ...
تو هم تظاهر می کردی که یک وقت کم نیاری....
به خاطر همین هر روز بیشتر از دیروز دلم برات تنگ می شد...
اونقدر لایق دونستمت که دو دستی قلبم رو به تو تقدیم کردم ...
تو هم به اصطلاح نامردی نکردی ....
دو دستی اونو چسبیدی و گفتی : خوب ازش نگهداری می کنم..مطمئن باش جای خوبی سپردیش.
همیشه می گفتی:من با همه ی آدم بدا فرق دارم...من مثل اونا نیستم ...
می دونی اعتماد کردن یعنی چی؟ اعتماد خیلی سخته...خیلی ...اونم توی این زمونه ی نامرد...
اما من به حرفات ... به نگاهت....و به چشمات اعتماد کردم...
درست زمانی که بهت عادت کردم بی احساسی رو توی وجودت دیدم..
دیدم که کم کم داری روی تموم احساسات من پا می ذاری ...
دیگه باورت ندارم !!!!
نمی خواستم اینو بگم.....
اما تو رفیق نیمه راهی ........................
بارها بهم ثابت شد....
هر دفعه خودم رو دلداری می دادم که همه چیز درست می شه اما نه ! تو هیچ وقت نخواستی من رو بفهمی..چون هر وقت بهت احتیاج داشتم...هر وقت احساس تنهایی می کردم و به دلگرمی ات نیاز داشتم پشتم رو خالی می کردی و منو تنها می ذاشتی....
اینه رسم رفاقتت !!!؟؟؟....
کاش می فهمیدی با قلبی که امانت گرفتی بد تا کردی.....
حالا می دونم ...تو با همه  ی آدم بدای دیگه فرق داری.......
آره فرق داری.....
همه ی آدم بدا قلب دیگران رو یک بار میشکنن اما تو روزی چند بار قلب من رو می شکنی.....
روزی چند بار منو می کشی....و دوباره زنده می کنی
بارها روی قلب شکسته ام پا گذاشتی و له کردی و بی تفاوت گذشتی ..
می دونی چیه؟ نه نمی دونی !...!..
یعنی هیچ وقت نخواستی بدونی...هیچ وقت حاضر نشدی حتی یک بار به خاطر کسی که همیشه یه خاطر تو غرورش رو له می کرد از غرور لعنتیت دست بکشی..

دیگه می خوام..........
شاید این جوری یک ذره بتونی احساس منو درک بکنی...
نمی دونم...شایدم مثل بقیه ی چیزا از این هم خیلی ساده بگذری...
اما این رو بدون ...
نمی تونم.........

+ نوشته شده در  جمعه 1386/08/11ساعت 20:58  توسط علی شریفی | 

امشب همه چیز رو به راه است
همه چیز آرام است.....آرام آرام


باورت می شود
دیگر یاد گرفته ام شبها بخوابم " با یک آرامبخش "
تو نگرانم نشو !


همه چیز را یاد گرفته ام !
راه رفتن در این دنیا را هم بدون تو یاد گرفته ام !
یاد گرفته ام که چگونه بی صدا بگریم !
یاد گرفته ام که هق هق گریه هایم را با بالشم ..بی صدا کنم !
تو نگرانم نشو !!


همه چیز را یاد گرفته ام !
یاد گرفته ام چگونه با تو باشم بی انکه تو باشی !
یاد گرفته ام ....نفس بکشم بدون تو......و بی یاد تو !
یاد گرفته ام که چگونه نبودنت را با رویای با تو بودن


و جای خالی ات را با خاطرات با تو بودن پر کنم !
یاد گرفته ام که با یادت زنده باشم و زندگی کنم !
تو نگرانم نشو !


همه چیز را یاد گرفته ام !
یاد گرفته ام که بی تو بخندم.....
یاد گرفته ام بی تو گریه کنم...و بدون شانه هایت....!
یاد گرفته ام

اما یک چیز را هرگز یاد نخواهم گرفت
 که چگونه فراموشم کردی

+ نوشته شده در  جمعه 1386/08/11ساعت 11:23  توسط علی شریفی | 

به تو نرسیدم اما خیلی چیزا یاد گرفتم یاد گرفتم به خاطر کسی که دوستش دارم باید دروغ بگم.

یاد گرفتم هیچ وقت هیچ کس ارزش شکستن غرورمو نداره.

یاد گرفتم تو زندگیم به اون که بفهمم چقدر دوستم داره هر روز دلشو به بهونه ای بشکنم.

 یادگرفتم گریه های هیچ کس رو باور نکنم.

یاد گرفتم بهش هیچ وقت فرصت جبران ندم.

یاد گرفتم هر روز دم از عاشقی بزنم ولی اما از کجا بگم از کی بگم از چی بگم............

می خوام همین جا دلمو بشکنم .خوردش کنم تا دیگه عاشق نشه.

تا دیگه کسی رو دوست نداشته باشه

تو این دوره زمونه نباید کسی احساس تو رو بدونه وگرنه اون تو رو میشکنه

میخوام بشم همون آدم قبل.

کسی که از سنگ بود ودور و برش دیواری از سکوت وبی تفاوتی.

دو روزه دنیا ارزش اینو نداره که بخواد همه اش به غصه وغم بگذره

می خوام برم جایی که هیچ کسی منو نشناسه

اینجا نمی تونه جزیره ی بهشت من باشه.

می خوام تنها باشم

از خودم هم دور بشم.

نباشم

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/08/07ساعت 18:18  توسط علی شریفی | 
آدمک٬ آخر  دنیاست  بخند.......

آدمک ٬مرگ همین جاست بخند

دست خطی که تو را عاشق کرد

شوخی کاغذی  ماست ٬ بخند..

آدمک ٬خر نشوی  گریه  کنی....

کل  دنیا  سراب  است ٬بخند....

آن خدائی که بزرگش خواندی...

بخدا مثل تو تنهاست ٬بخند.....

من پذیرفتم شکست خویش را

پندهای  قلب  دور اندیش  را.....

من پذیرفتم عشق افسانه است

این  دل  درد آشنا  دیوانه است..

گر چه تو تنها تر از من می روی

آرزو دارم  ولی  عاشق  شوی..

آرزو  دارم  بفهمی  درد  را .... !

تلخی  برخورد های  سرد  را.. !

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/08/07ساعت 18:15  توسط علی شریفی | 
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/08/03ساعت 0:2  توسط علی شریفی | 

دنيا اينجوريه ديگه:


اگه گريه کني مي گن کم آورده . . . اگه بخندي مي گن ديوونست . . .

اگه دل ببندي تنهات مي ذارن . . . اگه عاشق بشي دلتو ميشکنن . . .

با اين حال:

بايد لحظه اي را گريست . . .

دمي را خنديد . . .

ساعتي را دل بست. . .

. . . و عمري را عاشقانه زيست با تو

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/07/24ساعت 19:57  توسط علی شریفی | 

 

                                   ...وقتی که خاکم می کنن ؛ بهش بگید پیشم نیاد...                             

                                   ...بگید که رفت مسافرت ؛ بگید شماره ای نداد...                                 

...یه جور بگید که آخرش ؛ از حرفاتون حول نکنه...

...طاقت ندارم ببینم ؛ به قبره من نگاه کنه...

...دونه به دونه عکسامو ؛ بردارید آتیش بزنید...

... هر چی که خاطره دارم ؛ بریدو از بیخ بکنید...

...نزارید از اسمه منم ؛ یک کلمه جا بمونه...

...نمی خوام هیچ وقت تنمو ؛ توی گورم بلرزونه...

...آتیش به قلب من نزن ؛ بزار نگاهت یادم بره...

...بزار همیشه قلب من ؛ با خاطراتت چال بشه...

...برو نمی خوام ببینی ؛ خونه ی من خالی شده...

...همدمه من به جای تو ؛ ریگای پوشالی شده...

...اون که می گفت می مرد برات ؛ دیدی که راستی راستی مرد برات...

...رفتو همه خاطر شم ؛ بخاطرت برداشتو برد...

...بهش بگید نشست به پات ؛ بهش بگید نیومدی...

...بگید هنوز دوست داره ؛ با اینکه قیدشو زدی...

...نشونیه قبره منو بهش ندین ؛ خوب می دونم...

...میاد جای همیشگی:سره قرار تو رودخونه...

...آتیش به قلب من نزن ؛ بزار نگاهت یادم بره...

...بزار همیشه قلب من ؛ با خاطراتت چال بشه...

+ نوشته شده در  جمعه 1386/07/20ساعت 17:57  توسط علی شریفی | 
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/07/19ساعت 21:1  توسط علی شریفی | 

 
زمان های قديم٬ وقتی هنوز راه بشر به زمين باز نشده بود. فضيلت ها و تباهی ها دور هم جمع شده بودند.

ذکاوت گفت بياييد بازی کنيم. مثل قايم باشک!

ديوانگی فرياد زد: آره قبوله من چشم می زارم!

چون کسی نمی خواست دنبال ديوانگی بگردد٬‌ همه قبول کردند.

ديوانگی چشم هايش را بست و شروع به شمردن کرد: يک٬ ... دو٬ ... سه٬ ... !

همه به دنبال جايی بودند که قايم بشوند.

نظافت خودش را به شاخ ماه آويزان کرد.

خيانت خودش را داخل انبوهی از زباله ها مخفی کرد.

اصالت به ميان ابر ها رفت.

هوس به مرکز زمين راه افتاد.

دروغ که می گفت به اعماق کوير خواهد رفت٬ به اعماق دريا رفت.

طعم داخل يک سيب سرخ قرار گرفت.

حسادت هم رفت داخل يک چاه عميق.

آرام آرام همه قايم شده بودند و

ديوانگی همچنان می شمرد: هفتادو سه٬ هفتادو چهار٬ ...

اما عشق هنوز معطل بود و نمی دانست به کجا برود.

تعجبی هم ندارد. قايم کردن عشق خيلی سخت است.

ديوانگی داشت به عدد ۱۰۰ نزديک می شد٬ که عشق رفت وسط يک دسته گل رز آرام نشت.

ديوانگی فرياد زد: دارم ميام. دارم ميام ...

همان اول کار تنبلی را ديد. تنبلی اصلا تلاش نکرده بود تا قايم شود.

بعد هم نظافت را يافت. خلاصه نوبت به ديگران رسيد. اما از عشق خبری نبود.

ديوانگی ديگر خسته شده بود که حسادت حسوديش گرفت و آرام در گوش او گفت: عشق در آن سوی گل رز مخفی شده است.

ديوانگی با هيجان زيادی يک شاخه گل از درخت کند و آن را با تمام قدرت داخل گل های رز فرو برد.

صدای ناله ای بلند شد.

عشق از داخل شاخه ها بيرون آمد٬ دست هايش را جلوی صورتش گرفته بود و از بين انگشتانش خون می ريخت.

شاخهء درخت٬ چشمان عشق را کور کرده بود.

ديوانگی که خيلی ترسيده بود با شرمندگی گفت

حالا من چی کار کنم؟ چگونه می توانم جبران کنم؟

عشق جواب داد: مهم نيست دوست من٬ تو ديگه نميتونی کاری بکنی٬ فقط ازت خواهش می کنم از اين به بعد يار من باش.

همه جا همراهم باش تا راه را گم نکنم.

و از همان روز تا هميشه عشق و ديوانگی همراه يکديگر به احساس تمام آدم های عاشق سرک می کشند ...
ديوانگی که خيلی ترسيده بود با شرمندگی گفت

حالا من چی کار کنم؟ چگونه می توانم جبران کنم؟

عشق جواب داد: مهم نيست دوست من٬ تو ديگه نميتونی کاری بکنی٬ فقط ازت خواهش می کنم از اين به بعد يار من باش.

همه جا همراهم باش تا راه را گم نکنم.

و از همان روز تا هميشه عشق و ديوانگی همراه يکديگر به احساس تمام آدم های عاشق سرک می کشند ...

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/07/17ساعت 22:44  توسط علی شریفی | 

بهت نمي گم كه دوست دارم ، ولي قسم ميخورم كه دوست دارم

بهت نمي گم كه هر چي بخواي بهت ميدم ، چون همه چيزم تويي

نمي خوام كه خوابت رو ببينم ، چون تو خيلي خوش تر از خوابي

اگه يه روز چشمات پر اشك شد دونبال يه شونه هستي تا گريه كني ، صدام كن ، قول ميدم اشك هاتو پاك كنم و منم با تو گريه كنم

اگه دنبال مجسمه سكوت مي گشتي تا سرش داد بزني ، صدام كن قول ميدم ساكت بمونم

اگه دنبال خرابي مي گشتي تا نفرت رو در اون دفن كني ، صدام كن ، قلبم تنها خرابه وجود توست

اگه يه روز صدات كردم كه بهت نياز دارم ، نگو كجايي ، فقط يه لحظه چشماتو ببند و بهم فكر كن ...

+ نوشته شده در  شنبه 1386/07/14ساعت 11:30  توسط علی شریفی | 

 

واسه چی نشستی کنج خونه

برا کی دلت گرفته

اون دیگه رفته برنمی گرده

این روز ها رسم زمونه بی وفایی به عاشقونه

 عاشقا تنها می مونن دلاشون از قصه خونه

دیگه معنایی نداره قصه های عاشقونه

 نه دیگه لیلی پیداست نه دیگه مجنونی شیداست

میون دل های عاشق بی وفایی مد روزه

 قسم دل ها شکسته همه چشم ها شده بسته

آخه ای دل شکسته چرا چشمات پر اشکه

 دیگه اون گذاشته رفته همه عهدهاشو شکسته

واسه کی چشم انتظاری تو شب های بی ستاره

 دلت از غصه شکسته میون دل های خسته

دیگه باور کرده این دل که باید تنها بمونه

 که باید با خاطرات عشق تو زنده بمونه 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/07/08ساعت 18:33  توسط علی شریفی | 
هنوز هم در پی اونم که اشکامو روی گونم با اون دستای پر مهرش کنه پاک بگه جونم نکن گریه منم اینجا

بزار دستا تو دستام تو احساس منو می خوای منم ای وای تورو می خوام .... خدا یا عشق من پاکه

 درسته عشقی از خاکه منم اون عاشق خاکی که از عشق تو دل چاکه میگن جوینده یابنده است ولی

 پاهای من خسته است من حتی با همین پاها می رم تا حدی که جا هست

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/07/08ساعت 15:37  توسط علی شریفی | 

هر وقت خواستي بدوني كسي دوست داره تو چشاش

زل بزن تا عشقو تو چشاش ببيني...اگه نگات كرد

عاشقته...اگه خجالت كشيد برات ميميره...اگه سرشو

انداخت پائين و يه لحظه رفت تو فكر بدون كه بدون تو

ميميره.......ميدونم الان رفتي تو فكر زندگي اجبار

است...مرگ انتظار است...عشق يک بار است...فکر

تو تکرار است...جدائي دشوار است...کاش گناهي کنم

که مجازاتش تبعيد به قلب تو باشد

 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/07/07ساعت 18:33  توسط علی شریفی | 

در جواني که براي نخستين بار روياهامان با تمام نيرو در درونمان منفجر مي شود ، بسيار شجاعيم ، اما هنوز جنگيدن را نياموخته ايم . با تلاش بسيار ، جنگيدن را مي اموزيم ، اما در آن هنگام ديگر شهامت ورود به نبرد را نداريم .....

+ نوشته شده در  شنبه 1386/07/07ساعت 11:12  توسط علی شریفی | 

اگه بگى دوستم دارى  

             تا آسمون پر مى گيرم

                زندگى گذشتم رو، دوباره از سر مى گيرم        

اگه بگى دوستم دارى

          مى ميرم و زنده مى شم

             روشن تر از روز خدا ،خورشيد تابنده مى شم

اگه بگى به غير من

             كسى تو دنيا ندارى

               رو گفته هاى  اين و اون   از ته دل پا  بزارى

من هم برات فدا مى شم

              گريه بى صدا مى شم

                           اگه بگى يار منى

                                   همدم و غمخوار منى

من هم برات يار مى شم

             يار وفادار مى شم!...

 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/07/06ساعت 12:46  توسط علی شریفی | 

کاش مي دونستي چقدر دلم بهانه تو را ميگيره هر روز

کاش مي دونستي چقدر دلم هواي با تو بودن را کرده

کاش مي دونستي چقدر دلم از اين روزهاي سرد

بي تو بودن گرفته

کاش مي دونستي چقدر دلم براي ضرب آهنگ قدمهات

گرمي نفسهات، مهرباني صدات تنگ شده

کاش مي دونستي چقدر دلواپس تو‌ام

کاش مي دونستي چقدر تنهام ، چقدر خسته ام

و چقدر به حضورت محتاجم

و همیشه از خودم می پرسم

این همه که من به تو فکر کنم

تو هم به من فکر می کنی؟

+ نوشته شده در  جمعه 1386/07/06ساعت 12:34  توسط علی شریفی | 

وقتي کسي رو دوست داري،حاضري جون فداش کني

حاضري دنيارو بدي،فقط يه بار نيگاش کني

به خاطرش داد بزني،به خاطرش دروغ بگي

رو همه چي خط بکشي،حتّي رو برگ زندگي

 وقتي کسي تو قلبته،حاضري دنيا بد بشه

فقط اوني که عشقته،عاشقي رو بلد باشه

 قيد تموم دنيا رو به خاطرِ اون مي زني

خيلي چيزارو مي شکني ، تا دل اونو نشکني

 حاضري که بگذري از دوستاي امروز و قديم

امّا صداشو بشنوي ، شب از ميون دوتا سيم

 حاضري قلب تو باشه ، پيش چشاي اون گرو

فقط خدا نکرده اون ، يه وقت بهت نگه برو

 حاضري هر چي دوس نداشت ، به خاطرش رها کني

حسابتو  حسابي از ، مردم شهر جدا کني

 حاضري حرف قانون و ، ساده بذاري زير پات

به حرف اون گوش کني و به حرف قلب باوفات

 وقتي بشينه به دلت ، از همه دنيا مي گذري

تولّد دوبارته ، اسمشو وقتي مي بري

 حاضري جونتو بدي ، يه خار توي دستاش نره

حتي يه ذرّه گرد وخاک تو معبد چشاش نره

 حاضري مسخرت کنن ، تمام آدماي شهر

امّا نبيني اون باهات ، کرده واسه يه لحظه قهر

 حاضري هر جا که بري ، به خاطرش گريه کني

بگي که محتاجشي و ، به شونه هاش تکيه کني

 حاضري که به خاطر ، خواستن اون ديوونه شي

رو دست مجنون بزني ، با غصه هاهمخونه شي

حاضري مردم همشون ، تو رو با دست نشون بدن

ديوونه هاي دوره گرد ، واسه تو دس تکون بدن

حاضري اعتبارتو ، به خاطرش خراب کنن

کار تو به کسي بدن ، جات اونو انتخاب کنن

حاضري که بگذري از ، شهرت و اسم و آبروت

مهم نباشه که کسي ، نخواد بشينه روبروت

 وقتي کسي تو قلبته ، يه چيزقيمتي داري

ديگه به چشمت نمي ياد ، اگر که ثروتي داري

 حاضري هر چي بشنوي ، حتي اگه سرزنشه

به خاطر اون کسي که ، خيلي برات با ارزشه

 حاضري هر روز سر اون ، با آدما دعوا کني

غرورتو بشکني و باز خودتو رسوا کني

 حاضري که به خاطرش ، پاشي بري ميدون جنگ

عاشق باشي اما بازم ، بگيري دستت يه تفنگ

حاضري هر کي جز اونو ، ساده فراموش بکني
پشت سرت هر چي مي گن ، چيزي نگي گوش بکني

 حاضري هر چي که داري ، بيان و از تو بگيرن

پرنده هاي شهرتون ، دونه به دونه بميرن

وقتي کسي رو دوس داري ، صاحب کلّي ثروتي

نذار که از دستت بره ، اين گنج خيلي قيمتي

+ نوشته شده در  جمعه 1386/07/06ساعت 12:29  توسط علی شریفی | 

وقتی که رفتی در پشت سرت نبستی فکر کردم واسه اینه که بر میگردی.

حالا که نا امید شدم رفتم در ببندم دیدم سالهاست که من بیرون در نشستم

و تو منتظری که من برگردم..........

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/07/05ساعت 17:52  توسط علی شریفی | 

زندگی مال تو، مرگ مال من...

راحتی مال تو ، گرفتاری مال من... 

                                         شادی مال تو ، غم مال من...

همه مال تو ، ولی فقط تو مال من...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/07/05ساعت 17:27  توسط علی شریفی | 

 ديدي آخرش

 

 ديدي آخرش منو گذاشت و رفت

 از زمين قلبم و بر نداشت و رفت

 ديدي آخرش منو ديوونه كرد

 واسه رفتن همينو بهونه كرد

 ديدي اون وعده هايي كه رنگي بود

 تمومش فقط واسه قشنگي بود

 ديدي اون كه دلمو بهش دادم

 رفت و از چشماي نازش افتادم

 ديدي اوني كه مي گفت مال منه

 دم آخر نيومد سر بزنه

 ديدي خط زد اسممو از دفترش

 رفت و اسفند نزدم دور و برش

 ديدي اون نخواست برم به بدرقش

 ديدي باختم من تو مسابقش

 ديدي مهربونيا رو زد كنار

 رفت و چشام و گذاشت تو انتظار

 ديدي رفت گذاشت پاي سرنوشت

 گفت شايد ببينمت توي بهشت

 واسه کشتن غرورم به تو مديونم                     واسه اين که از تو دورم به تو مديونم

واسه چشماي خيسم به تو مديونم               واسه اين که از غم مينويسم به تو مديونم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/07/04ساعت 19:8  توسط علی شریفی | 

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/07/03ساعت 16:57  توسط علی شریفی | 

چقدر سخته تو چشای کسی که تمام عشقت رو ازت دزدید و به جاش یه زخم همیشگی بهت هدیه داد زول بزنی و به جای اینکه لبریز کینه و نفرت بشی حس کنی که هنوزم دوسش داری

چقدر سخته دلت بخواد باز سرت رو به دیواری تکیه بدی که یه بار زیر اوار غرورش همه وجودت له شده

چقدر سخته توخیالت ساعت ها باهاش حرف بزنی ولی وقتی دیدیش هیچ چیزی جز سلام نتونی بگی

چقدر سخته وقتی پشتت بهشه دونه های اشک گونه هات رو خیس کنه اما مجبور باشی بخندی تانفهمه که هنوزم دوسش داری

چقدر سخته گل ارزوهات رو تو  باغ دیگری ببینی و هزار بارتو خودت بشکنی و اونوقت اروم زیر لبت بگی گل من باغچه نو مبارک 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/07/03ساعت 11:10  توسط علی شریفی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
.....////آهای دختر خانوم دم قلب من پارک کنی پنچری////.......

پیوندهای روزانه
پری کوچک دریایی
جدیدترین نرم افزار های موبایل
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
مرداد 1387
خرداد 1387
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان

زمرد سبز